بازرگانی پیش از رفتن به سفری دور و
دراز با همسرش خداحافظی کرد.
همسرش گفت: تو هیچ وقت هدیه ی
ارزشمندی برایم نیاوردی.
بازرگان جواب داد: امان از دست شما
زنهای نا سپاس! هر چه که من به تو
داده ام حاصل سالها کار و تلاشم بوده
چه چیز دیگر می توانم به تو بدهم؟
زن گفت: چیزی که به زیبایی خود من
باشد.
سـفر مـرد 2 سـال طــول کـشـیـد
عاقبت شوهر از سفر بازگشت و گفت:
بالاخره چیزی پیدا کردم که به زیبایی
توست !
در طول سفر همیشه فکر میکردم چه
چیزی به زیبایی توست و هدیه ای به
زیبایی تو نیافتم ؛ اما بالاخره راهی پیدا
کردم …
او آینه ای به دست همسرش داد .
همسر زیبایش با چشمانی اشکبار و قلبی
آکنده از عشق گفت :بله ، بهترین هدیهایست
که می توانستم ازت بگیرم ♡
[چیزی که به هدیه ها ارزش می بخشد
مادیات نیست ،بلکه مـــــیزان عشق و
علاقه و توجه به همسر است ?]