حکایت
06 شهریور 1405 توسط فاطمه زنگي آبادي
🌿
حکایت
برای رسیدن به کبریا
باید نه کبر داشت نه ریا !!
مردی وارد داروخانه شد وبا لهجه ای ساده گفت: کرم ضد سیمان دارین ؟
متصدی داروخانه با لحنی تمسخر آمیز گفت:
بله که داریم کرم ضد تیرآهن و آجرم داریم
حالا خارجی میخوای یا ایرانی؟
خارجیش گرونه ها گفته باشم !
مرد نگاهی به دستانش کرد و رو به روی
فروشنده گرفت و گفت: از وقتی کارگر
ساختمون شدم دستام زبر شده نمیتونم
دخترمو نوازش کنم…
اگه خارجیش بهتره ، خارجیشو بده!
لبخند روی لبان متصدی یخ زد !!!
واقعا چه حقیر و کوچک است آن که به خود
مغرور است. چرا که نمیداند بعد از بازی
شطرنج شاه و سرباز را دریک جعبه
می گذارند…
انسانیت و تقواست که سرنوشت ساز است
جایگاه شاه و گدا و دارا و ندار همه “قبر” است…
مواظب باشم که تقوا با یک تق وا نرود !!!
برای رسیدن به کبریا
باید نه کبر داشت نه ریا !
🌿