داستان کوتاه
19 بهمن 1404 توسط فاطمه زنگي آبادي
🔹 روزی پادشاهی سنگ نسبتا” بزرگی را بر گذرگاهی باریک قرارداد، به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آن مشکل داشتند. خود نیز به کمین نشست تا واکنش مردم را ببیند.
مدتها گذشت و همه با دردسر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند.
روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید.
کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت بسیار آن سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود ؛
ناگهان متوجه کیسه ای زیر سنگ شد!!
کیسه را باز کرد نامه ای بود و سنگهای قیمتی بسیار ؛ در نامه نوشته شده بود “این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به روزگار ، زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد “